|
♥~♥...LadyLike...♥~♥ اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست..
| ||
|
[ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 17:0 ] [ مليح و باران ]
بعد از عمري تصميم بر آن شد كه راهي شمال گرديم خیر سسسسسرمون ...
از درگيري با همسفرا و ترافيك و شلوغي و ... كه بگذريم... به گرگان رسيديم گويا چند روز اول همش عید دیدنی و همش جاتون خالی آجيل و همش شكلات و همش ديده روبوسي هاي آبدار و چندشناك فاميلاي دور و نزديك و همش... صابخونه هر چي نيگا ميكرد ميديد ما دست به هيچي نميزنيم و آخرش كلي سردرگم بود كه پس چرا اينا پياله هاي آجيلشون خاليه؟؟؟ يكي دوبار كه اصن طرف فك كرده بود كه اصن از ما پذيرايي نشده...! فك كن...! بنده خدا تا ميرفت تداركات شام و نهار و ما رو تنها ميذاشت... حملــــــــــــــــــــــــــــــه! نه اينكه ما نخورده ي اين چيزا باشيماااااااااا نه!
اينم از خاطرات عيد سال ۹۱! پي اس: يادش بخير طفل كه بوديم معلمه بعد از عيد ميومد اول مشقا رو نيگا ميكرد... و بعد يه هفته مهلت ميداد برا كامل كردنشونو و آخرشم ازمون ميخواست يه دونه از اين خاطره ها براش بنويسيم... [ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 20:58 ] [ مليح و باران ]
دروغ بگو ؛ تا باورت کنند....!! آب زیر کاه باش ؛ تا بهت اعتماد کنند....!! بی غیرت باش ؛ تا آزادی حس کنند ....!!
خیانت هایشان را نبین ؛ تا آرام باشند ....!! کذب بگو ؛ تا عاشقت شوند........!! هرچه نداری بگو دارم , هر چی داری بگو بهترینش را دارم ....!! اگر ساده ای ؛ اگر راست گویی ؛ اگر باوفایی .... اگر با غیرتی ! اگر یک رنگی .... همیشه تنهایی...!!!!!............... [ سه شنبه هشتم فروردین 1391 ] [ 12:37 ] [ مليح و باران ]
بيشتر مردم منتظر فرا رسيدن سال نو هستند،تا دوباره به عادت هاي كهنه مشغول شوند.((پائولو کوئلیو)) [ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 13:55 ] [ مليح و باران ]
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 23:45 ] [ مليح و باران ]
هرچند نمیدانم خوابهایش را با که شریک میشود... اما هنوز شریک تمام بی خوابی های من است! [ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 17:56 ] [ مليح و باران ]
دستمال کاغذی به اشک گفت.. قطره قطره ات طلاست یک کم از طلای خود حراج میکنی ؟ عاشقم بامن ازدواج میکنی؟ اشک گفت . ازدواج اشکو و دستمال کاغذی ! تو چقدر ساده ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تومچاله میشوی چرک میشوی پس برو و بی خیال باش عاشقی کجاست ! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی دلش شکست گوشه ای کنار جعبه اش نشست گریه کردو گریه کردو گریه کرد در تن سفید ونازکی دوید خون درد آخرش دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک وزشت مثل این وان نشد رفت اگر چه توی سطل آشغال پاک بودوزلال او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه های اشک کاشت..............عرفان نظر اهاری [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 19:41 ] [ مليح و باران ]
تو شدی تمام خاطراتم کاش از خاطرم زودتر بروی [ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 6:33 ] [ مليح و باران ]
آخر اعتماده هااااااااااااااااااا
یه روز یکی از دوستان برای جلب اعتماد بنده یوزر و پس وبلاگشو داد تا بنده برم و کامنتای خصوصی ای که براش میذارنو بخونم! البته که ما این کار رو نکردیم ولی نمیدونم به چه دلیل یه ده دیقه ای دوسته گرام نتونسته بود وارد وب عزیزشون بشن... باورتون نمیشه تو اوج صفا و صمیمیت و اینا... هر چی از دهنش دراومد به ما گفت که آره دیگه تو منو فریب دادی... تو از اول میخواستی به یه همچین چیزی برسی! دلم میخواست خفه اش کنم... یکی نیست به این بگه: آخه آدم! من چرا باید این کارو بکنم؟ ولی ایشون زیر بار نمیرفتنو همچنان به بد و بیراه گوییشون ادامه میدادنو... خلاصه که ما اینجا شناختیم اون دوستمونو... بگذریم...! شاید خبر داشته باشین بعضیاتون که وب بنده را به دلایلی کاملا "امنیتی البته که بنده هرگز جسارت نخواهم کرد و بلاگشونو صاحب نخواهم شد ولی مدتی در اختیارتون هستیمممممممم! هه و ملیحه جون هم هرگاه تمایل داشتند برای شما حتما حتما آپ خواهند کرد!
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 0:0 ] [ مليح و باران ]
فرصت ما تموم شده باید از این قصه بریم اخر دیگر بس نیست من از این همه تکرار خسته ام خسته .................... ![]() . [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 6:46 ] [ مليح و باران ]
|
||
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||